فرشته ای بنام دیانا

برگی از خاطرات 3

من : دیانا به فارسی cow چی میشه؟

دیانا: فکر کنم میشه horse

من:

****************************

من: دیانا دخترم قرار شد تو خونه فارسی حرف بزنی نه انگلیسی

دیانا: خوب یعنی چطوری حرف بزنم؟

من :

***************************

من: دیانا من دیگه باید راه بیفتم دیرم شده

دیانا: چرا بیفتی؟

من: منکه نمیخوام بیفتم.میگم راه بیفتم

دیانا : خوب میدونم میگم چرا میخوای بیفتی؟

من :

**************************

من : هوا سردست(با لهجهی اصفهانی)

دیانا: فارسی حرف بزن ببینم چی میگی

من :

************************

دیانا: مامان داری چیکار میکنی؟

من: دارم فکر میکنم

دیانا (در حالی که میشینه کنار من): خوب بیا با هم فکر کنیم

من:

************************

دیانا: مامان اینو بو بده

من: دخترم برای بار هزارم میگم بو بده نه.باید بگی بو کن

دیانا:

*********************

دیانا: من خودم لباسامو عوض کردم چون تو لباسامو درنیاریدی

من: درنیاریدی چیه دیگه؟ در نیاوردی

دیانا:

***********************

دیانا: دوچرخم شکست نیستش

من: شکست نیستش نه..باید بگی نشکسته

و باز دیانا:

و عکسها در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 1:34  توسط آتی تی  | 

تولد 4 سالگی

4 سال از لحظه ی ورود فرشته ی کوچکمان میگذرد و من هنوز در جواب این معما مانده ام که کی و کجا کار خوبی انجام داده بودم که خدای مهربان من را مستحق داشتن چنین هدیه ای دانست.و از خودش میخواهم که بتوانم امانتدار خوب و مادری شایسته باشم.درست بخاطر دارم اولین لحظه ای که فرشته ام را در اغوش گرفتم.از شدت خوشحالی فقط اشک میریختم.عظمت خدا را با تمام وجود درک کردم.حس وصف ناپذیری است که امیدوارم همه ی کسانی که آرزوی مادر شدن را دارند روزی تجربه کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 5:53  توسط آتی تی  | 

برگی ازخاطرات2

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 12:34  توسط آتی تی  | 

خصوصی با دخترم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:52  توسط آتی تی  | 

برگی از خاطرات1

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 10:46  توسط آتی تی  | 

سال نو مبارک

اول از همه سال نو میلادی رو تبریک میگم امیدوارم سال خوبی واسه همه باشه 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 6:39  توسط آتی تی  | 

روزانه های این چند روز

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 11:44  توسط آتی تی  | 

اندر احوالات دخملی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 12:9  توسط آتی تی  | 

بعد از مدتها ...

امروز دقیقا ده روزه که ما وارد کانادا شدیم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 11:7  توسط آتی تی  | 

دوست دارم یه عالمه-هرچی بگم بازم کمه

سلام-دیدم این چندروز تعطیلی بهترین زمانه واسه آپ کردن وب-ولی حیف که زیادعکس از دیاناخانوم نگرفتیم وبیشتر فیلمه چون کارهاش اینقدربامزه شده که بیشترفیلم میگیریم.

**دخملی عاشق عموپورنگ-عموفیتیله ها و سیدی خاله ستاره هست وتمام کارهاشون و کلماتشونو تکرار میکنه-یه مدت میدیدم باموبایلش حرف میزنه و همش میگه پسردایی جان-پیش خودم گفتم دیانا که پسردایی نداره از کجاشنیده؟بعدفهمیدم عموپورنگ یکجای داستان با پسرداییش حرف میزنه خانوم گل هم داره اداشو درمیاره.

**دیروز دیانا داخل استخرش بازی میکرده.باباش هم داشته صابونی رو از توی جعبش بیرون می اورده.دیانا میگه بابا جعبشو بده من-بابائی هم که دستش گیر بوده جعبه رو از همونجا میندازه توی استخر. دیانا خانوم هم داد میزنه بابا پرت کردن کار بدیه جعبه رو بردار دوباره بیار بده من و بگو بفرمائید.خلاصه بابائی هم که بیچاره ضایع شده بوده میگه چشم شما درست میگی بفرمائید.

**دیاناخانوم  وقتی میخوام غذاشو بخوره چون ماست زیاد دوست داره بهش میگم غذاتو بخور که بعدش بهت ماست بدم حالا یاد گرفته هرکاری ازمامیخواد میگه اگر انجامش بدید ماست بهتون میدم مثلا میگه مامان اگر بامن بیای بریم بازی کنیم بهت ماست میدماااا

**الان دیگه دخترم شبها تا صبح بیدار نمیشه و کامل میخوابه فقط شاید بعضی شبها یکبار واسه اب خوردن بیدار بشه و یا یکبار دستشوئی رفتن که اونم بعدش زود توی تخت خودش توی اتاقش میخوابه و بهونه ی مارونمیگیره بعبارتی دخترم بزرررررررررررگ شده

**دخترگلم هرشب دندوناشو مسواک میزنه ولی این امر وقتی قوت گرفت که چندروز پیش رفته بودم دندانپزشکی و دیانا هم بردم تادکتر دندوناشو چک کنه اولش که میگفت مامان تو برو عمو دکتر خوبه ولی همین که دید دکتر داره میره طرفش جیغهای بنفش بود که سرمیداد ومطب رو هم گذاشته بود روی سرش بعد دکتر بهش گفت افرین همینطور جیغ بزن خوبه.دهانت کاملا بازه و من راحت معاینه میکنم هنوز حرف دکتر تموم نشده بود که خانوم فهمید جیغ زدنهاش کار دکتر رو راحت کرده بنابراین اون آینه رو محکم دندون گرفته بود و بادهان بسته جیغ میزد .دکتر بیچاره هم گفت کاش هیچی نگفته بودم چه زبلیه این وروجک.خلاصه از اونروز دیگه خودش بیشتر مصصمه که مسواکش رو بزنه تا گذرش به اقای دکتر نیفته.

**پریشب خونه ی یکی از دوستان رفته بودیم که خونه ی قبلی ما نزدیک خونشون بود.(الان شش ماهه که مابه خونه ی جدید نقل مکان کردیم) و دیانا تو این مدت دیگه اونور نرفته بود تا پریشب وقتی از جلو کوچمون رد شدیم یکدفعه از جاش پرید و بایه حالت تعجبی گفت ااااای مامااااان اینجا اونوقت خونه ی ما هستش.وما روبگی مرده بودیم از خنده وکلی دخملی رو خوردیم که اینقدر حواسش جمع بود البته منظور جملش این بود که اینجا قبلا خونه ی ما بوده که بجای بود گفت (هست)

*یک شعرتوی مهدیادشون دادن که میگه مهدی جونم کجایی-چه میشود بیایی-من بی تو غصه دارم-دنیارودوس ندارم و...-خلاصه روز اول که برگشو اورد من باحالت ترانه وشاد چون زود یاد بگیره واسش خوندم دیدم میگه مامان اینجور غلطه باید سینه بزنی و خودش مثل نوحه یکم غمگین خوند منم هیچی نتونستم بگم فقط خندم گرفته بود از حرکتش و گفتم جـــــــــــــــان.هرچند تو جلسه ی اولیامربیان ، مامانا گفتن این شعرهاواسه بچه های این سن زوده چون اوناهنوز غم وغصه نمیدونن چیه و یامفهوم دوست نداشتن ومدیرشون هم قبول کرد.

***دیانا میتونه کلمه ی دوست-دیانا- سلام ودوحرف آ و بی انگلیسی رو هرجاباشه تشخیص بده و بخونه وبجای سلام )هلو( میگه-وقتی عطسه میکنه اگرمایادمون بره خودش میگه بهم بگین عافیت باشهوقتی کاری میگه واسش انجام بدیم و مااونجور که دوست داره انجام ندیم ادای مارو درمیاره میگه از دستتون ناراحت شدم دیگه نبینم تکرار بشه

**قربون صدقه رفتنهاشم هنوز پابرجاست مثلا میگه دوستت دارم یه عالمه-هرچی بگم بازم کمه-به چشماتم خیلی میادیا مثلا قربون اون چشمات برم منکه البته باتوجه به شرایط هرجمله درجای خودش بکار میبره

 

*جیگر اماده ی رفتن به مدرسه

*

*

*

*

*

*اینجا هم کناردریای بوشهرهست که هفته ی قبل رفته بودیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:16  توسط آتی تی  | 

مطالب قدیمی‌تر